ساعت ٤:۳۳ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۸ آبان ،۱۳۸٦  

!!! تولدمه امروز

!راست میگیا ! ... اصلا یادم نبود

.............................................................................................................

... الان واقعا احساس تنهایی داره خفم میکنه


کلمات کلیدی:
 
مینا
ساعت ۱٢:۱٦ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ مهر ،۱۳۸٦  

نمیدونم دقیقا چی می خوام بنویسم ... فقط دلم می خواد بنویسم ....

امشب شب عجیبیه ... همه ی خاطره هام جلوی چشام رژه میرن ... خیلی هاشون از اونای 

هستن که هیچ وقت دلم نمی خواست به خاطر بسپرم و بعضی هاشون از اونایی که تا آخر عمر

یادم میمونه ...

احمقانست امشب خیلی بچه شدم ... خیلی ... یه چند وقتیه احساس میکنم خودمو    

....  نمیشناسم ... نه واقعا نمیشناسم 

خیلی دلم برای اینجا تنگ شده بود ولی یه وقتایی توقف لازمه ...  لازمه یه وقتایی از یه چیزایی 

دور بشم  ... دور بشم که بفهمم چرا بهشون احتیاج دارم  ... هر چند خیلی اوقات بی فایدس ...

بعضی وقتا فقط به خاطر عادتام یه چیزایی رو دو دستی میچسبم ... خیلی محکم بدون اینکه 

بدونم دلیل کارم چیه .... مثل الان ...



کلمات کلیدی:
 
توقف
ساعت ٦:٥۸ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٩ تیر ،۱۳۸٦  

! یه خرده باید توقف کنم ... همینجا

چند تا مسافرت و بعدشم درس و درس و درس ...

! نمیتونم بگم که دیگه نمینویسم چون دوباره خواهم نوشت


کلمات کلیدی:
 
دست درد !
ساعت ۱٢:٥۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۳ تیر ،۱۳۸٦  

! اعصابمو چهار تا دونه میخ بهم ریختن ... یه روزم به میخ کوبیدن گذشت

! دستم درد میکنه ... تازه میخوام رنگش کنم ... سبز و سیاه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

یکی میره بابا رو صدا کنه ؟

 من نمیرم دستم درد میکنه -

 من نمیرم به مینا بگو بره -

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

! یه مسکن بخور انقدر راه نرو بگو دستم درد میکنه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

اه خب برو بخواب فردا صبح بلند شی دیگه درد نمیکنه

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

من میخوام تلویزیون ببینم چرا هیچی نداره ؟

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

۵شنبه میان دیگه ؟

!آره
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
من هنوزم کفش نخريدم
! به جهنم
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
هنوز اين نقاشيت تموم نشده؟
تمومش ميکنم تا آخر هفته
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
دستم همچنان درد ميکنه
! چه روز پر باری

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

! پ.ن. یکی هنوز نیومده توقیف شد


پ.ن. لینکام همه پاک شد نمیدونم چرا ! ... دوباره میذارمشون ... بعدا


کلمات کلیدی:
 
۱۰ تير ۸۶
ساعت ٢:٢۳ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٠ تیر ،۱۳۸٦  

حرکتش برام عجيب بود ... عجيب راه ميرفت ... خيلی عجيب ... هر از چند گاهی هم يه نگاهی به من مينداخت ... يه جوری که انگار منم براش عجيبم ... ديگه راه نرفت ... ايستاد ... يه نگاهی به جمعيت کرد بعدشم به من ... آروم رو صندلی نشست ... ۲باره بهم نگاه کرد ... من ديگه نگاهش نکردم ... اه پس چرا اين بارون لعنتی بند نمياد خيس شدم ... چقدر طول کشيد اتوبوس همين ساعتا بايد ميرسيد ...
پياده ميرم زياد که راه نيست ... اونم بلند شد پياده راه افتاد چقدر آروم راه ميرفت ... روی هم رفته احساس کردم پيرمرد دوست داشتنييه ... ازش جلو زدم ... يهو گفت اين همه عجله برای چيه؟! ... جا خوردم ... از کجا فهميد که من ايرانيم ؟!
بهم کمک کن اين ساکو بيارم کمرم  درد ميکنه خير ببينی ... هيچی نگفتم ساکو آروم بلند کردم ... خيلی بي مقدمه شروع کرد ...
الان  تقريبا چهل ساله ايرانو نديدم ... دلم تنگ شده ... خيلی زياد ولی خب اونجا هم کسيو ندارم ...
نميدونم چرا ولی از صورتت پيدا بود که از ايرانی !  ... اسمتو ازت نمیپرسم چون ميدونم خوشت نمياد ولی من دلم ميخواد مينا صدات کنم ! ... تنها دخترم که الان ۱۰ ساله نديدمش اسمش مينا بود ...
داشتم سکته ميکردم ... از اولشم جس کردم که بايد عجيب باشه ولی مرموز هم بود ...
همينجاست ... ازت يک دنيا ممنونم مينا خانوم ! ... موفق باشی دخترم ...
چون خيلی گيج بودم فقط خداحافظی کردم ....
خيس خيس شده بودم ... بارون بند اومده بود ...

پ.ن. خانومه حداقل ۹۰ سالش بود فکر کنم ... چقدر بامزه دوچرخه سواری میکرد !

!پ.ن. اصلا یادم نبود هرچند ممکنه نبینی ... ولی تولدت مبارک دایی کوچولو


کلمات کلیدی:
 
بدون عنوان ...
ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٤ تیر ،۱۳۸٦  

نمیدونستم چی باید بنویسم ... موضوع زیاد پیشنهاد شد ولی هیچ کدوم کمکی بهم نکرد

هنوزم نمیدونم چی باید بنویسم ...

سال عحیبیه ... عجیب شروع شد ... عجیب داره ادامه پیدا میکنه ...

یه نفر بهم گفت در مورد این بنویسم که اگر همه ی دنیا بر عکس میشد چی میشد ؟! ... خیلی بهش فکر کردم ولی هر چی بیشتر فکر میکردم کمتر به نتیجه میرسیدم ! ... دنیا همینجوریش به هم ریخته و شیر تو شیر هست وای به حال اینکه بخواد بر عکس هم بشه ... تصورش به جز اینکه برام مضحکه چیزه دیگه ای به یادم نمیاره ...

دیگه اینکه قرار بود در مورد یه خانوم و آقایی بنویسم که توی پارک داشتن راه میرفتن ... بعد به این نتیجه رسیدم که اینی که من اسمشو گذاشتم موضوع اصلا نمیتونهه موضوع باشه حداقل برای من 

دیگه این که میخواستم در مورده دوچرخه سواری های هر روزمون بنویسم ... در مورده پارکی که هر روز توش میشینیم 

میخواستم در مورده عجیب ترین و نفرت انگیز ترین آدمی که تو زندگیم دیدم بنویسم 

و دلم میخواست در مورده یه عالمه موضوع دیگه بنویسم ... که بعد از هزار بار نوشتنو پاره کردن به این نتیجه رسیدم که هنوز اون موضوعی رو که میخوام پیدا نکردم    


کلمات کلیدی:
 
بن بست
ساعت ۱۱:٠٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ اردیبهشت ،۱۳۸٦  

گاهی مسير جاده به بن بست ميرود
گاهی تمام حادثه از دست ميرود
گاهی همان کسی که دم از عقل ميزند
در هوشياری خود مست ميرود
گاهی غريبه ای که به سختی به دل نشست
وقتی که قلب خون شده بشکست ميرود
اول اگر چه با سخن از عشق آمدست
آخر خلاف آنچه که گفتست ميرود
وای از غرور تازه به دوران رسيده ای
وقتی ميان طايفه ای پست ميرود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست میرود
گاهی کسی نشسته که غوغا به پا کند
وقتی غبار معرکه بنشست میرود
اينجا يکی برای خودش حکم ميدهد
آن ديگری هميشه به پيوست ميرود
اين لخظه ها که قيمت قد کمان ماست
تیری است بی نشانه که از شست میرود
بیراهه ها به مقصد خود ساده میروند
اما مسیر جاده به بن بست میرود
هر چند مضحک است و پر از خنده های تلخ
بر ما هر آنچه لایقمان هست میرود

شاعر : افشین یداللهی

پ.ن.  داشتم با چشمای بسته میرفتم ... مرسی که چشامو باز کردی

این سفر خیلی خوش گذشت ... مخصوصا بعد از ظهرش ... البته همیشه با زهرا یه جورایی خوش میگذره

چهارشنبه ۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

نمیدونم چرا عکسا رو هر کاری کردم نتونستم دوباره بذارم ...

ار امروز تا آخر امتحانا نمینویسم ... ولی اگر وقت داشتم به همتون سر میزنم ...

برای اونایی که امتحان دارن آرزوی موفقیت میکنم ... مخصوصا برای تو ...

شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۳۸۶

اگر این چند وقت میام تو وبلاگاتون نظرات بی سر و ته میذارم دست خودم نیست

...کلمه ها باهام لج کردن ... نمیتونم اون چیزی که میخوام رو به زبون بیارم

!!!خلاصه که خیلی شرمنده ایم


کلمات کلیدی:
 
سال نو ...
ساعت ۱٢:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ فروردین ،۱۳۸٦  

قبل از اینکه این قطعه چوب لاغر و بردارم تا برای ثبت کلمه هام ازش کمک بگیرم کلی چیز تو ذهنم بود که میخواستم بریزمشون بیرون ... دیگه هیچی تو ذهنم نیست هر بیشتر زور میزنم که یادم بیاد بدتر میشه ...

این عقربه های لعنتی هم دارن اعصابمو میریزن به هم ... خیلی سراصبر و آروم آروم میرن جلو انگار نه انگار من منتظرم ... نمیدونم چرا انقدر دلم میخواد امسال زودتر تموم شه نمیدونم چرا انقدر برای قدم برداشتن به جلو عجله دارم هیچ وقت این احساس عجیب رو نداشتم ...

من خودم خیلی بیخیال تر از عقربه هام ... انگار نه انگار فردا امتحان دارم ... نمیخوام به چیزی فکر کنم ... فقط میخوام به اینکه چطوری قراره امسال رو بگذرونم فکر کنم ... نمیتونم ... تا وقتی این مداده دستمه کلمه هام از بیرون اومدن میترسن ... با اینکه میدونم این چیرایی که مینویسم اونچیزایی نیستن که میخواستم بنویسم ولی بازم دلم میخواد به نوشتن این چرندیات ادامه بدم ... کاشکی منم مثل مریم تعطیل بودم ...

با تمام وجود آرزو میکنم که سال خوبی داشته باشم ...

پ.ن. باید اضافه کنم که من اگر دختر از خود راضی هستم باز جای شکرش باقیه که فوضول نیستم ... واقعا متاْسفم که اینو مینویسم ولی واقعا لازم بود ...

پ.ن. برای همتون سال خوبی رو آرزومندم ...

                                                                                                               سال نو مبارک

                                                                     


کلمات کلیدی:
 
بازگشت
ساعت ۱۱:۱۱ ‎ق.ظ روز شنبه ٢۸ بهمن ،۱۳۸٥  

همه چی تو یه چشم به هم زدن اتفاق میفته ... شایدم کمتر ... همه چیز انقدر با سرعت پیش میره که دستپاچه میشی ... حالا چه برسه به اینکه خبر مرگ عزیزی باشه به نظرت انفدر سریع اتفاق افتاده که نمیخوای باور کنی , یعنی نمیتونی باور کنی !

چهار سال پیش مادربزرگم رفت ... بچه تر بودم ... ناراحت بودم ولی بازم خیلی حالیم نبود ... حالا بابابزرگم رفت ... اونم چه طوری ! شب ۲شنبه بهت خبر میدن تو هم هل هلی بند و بساطتو جمع میکنی راه میفتی میای ایران ... چقدر عذاب آوره که بعد از مدتی اینطوری برگردی !

پ.ن.درس خوندن اینجا نه تنها آسون نیست بلکه چنان سخته که روزی چند بار آرزوی مرگ میکنم !!!

پ.ن.یه چیزایی رو بد نیست امتحان کمی ... اونوقت میبینی که اورکات اونقدام که میگن جای باحالی نیست !!

پ.ن.چقدر حالت گرفته میشه وقتی با ترحم به یه پیرمردی که سخت راه میره نگاه میکنه و بهش لبخند میزنی و بعد پیرمرده موقع پیاده شدن از اتوبوس با لبخند بهت اشاره میکنه که دنبالش بری و تو با نفرت فقط لبخند میزنی !

پ.ن.بالاخره تعطیلات شروع شد ... این یه هفترو میخوام واقعا خستگی در کنم !

پ.ن.چقدر لذت بخشه وقتی میبینی هنوز خیلیا فراموشت نکردن!

پ.ن.برگشتم که این رو هم بگم که من صورت مسئله ای رو که خودم نوشتم پاک نمیکنم  

و در آخر اینکه باید بگم بالاخره حرفهای باران روم تاثیر گذاشت و من برگشتم !

 

مریم کوچولو هم آپ کرد 

www.taghvim-e-soukhteh.persianblog.ir


کلمات کلیدی:
 
خداحافظی
ساعت ۱۱:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ٤ آذر ،۱۳۸٥  

ديگه وبلاگم برام جذابيت هميشگی رو نداره !!!

برای همين فعلا نميخوام بنويسم ولی قبلش می خوام ازتون تشکر کنم بابت اين ۲ سال و خرده ای که منو فراموش نکردين...

خاله انسی که هميشه با تشويقاش باعث ميشد يه قدم به جلو بردارم.

شميم که هميشه به من لطف داشت.

مريم دوست خوبی که هيچ وقت فراموشم نميکنه.

باران که هميشه به يادمه.

سپهر که اين قالب قشنگو برام درست کرد.

مريم کوچولو که هيچ کاره خاصی نکرد !!!

آرين که معلوم نيست چند وقته کجاست!!!!!!!!!!!!!!

روبرتو که هر از چند گاهی يه خبری ازم ميگيره!!!

meem121 که هميشه نظراتش برام جذابيت داره!

ليلا و يکتا که چون تقريبا هر روز ميبينمشون حرفی برای گفتن بهشون ندارم!!!

دلم برای همتون تنگ ميشه

اميدوارم فقط فراموش نشم!!!

 

 


کلمات کلیدی: